على محمدى خراسانى
454
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
وقتى مىخواهد سخنرانى كند ، بالاى منبر مىرود و حرف مىزند كه طبق عادت و سليقهء او ، خروج از منزل وابسته به تعمّم و تلبّس است . تكلّم هم وابسته به استعلاء و تكيه دادن بر عرشهء منبر است ، و گرنه واقعاً و حقيقتاً هيچگونه وابستگى در بين نيست . اگر مقدّمه عادى به اين معنا باشد ، قِسم جدايى است و به مقدّمهء عقلى ارجاع نمىشود ؛ ولى در مباحث آينده قطعاً اين نوع مقدّمه شركت ندارد و مورد بحث نيست . زيرا حقيقتاً مقدّميّت و توقّفى نيست تا امرى از ذىالمقدّمه به اين مقدّمه ترشّح بكند و اين هم بالتّبع واجب شود . پس اين سنخ از مقدّمات يقيناً داراى وجوب شرعىِ غيرىِ مولوى نيستند . 2 . شايد مراد اين باشد كه ، اگر چه ذاتاً ذىالمقدّمه بر اين مقدّمه وابسته نيست و بدون آن محال نيست ، بلكه امكان ذاتى دارد ؛ ولى شرايط فعلًا بهگونهاى است كه ذىالمقدّمه بدون اين مقدّمه محال است و در شرايط مزبور ، عقل هر عاقلى حكم به استحاله كرده و توقّف را ادراك مىكند . پس فعلًا امتناع عقلى و واقعى دارد ولى منشأ آن امتناع ذاتى نيست ؛ بلكه يك امر عادى است . مثال : صعود كردن به قلّهء دماوند ، بدون طىّ طريق و استفاده از ابزارهايى از قبيل ريسمان و نردبان و . . . ، ذاتاً محال نيست و اگر انسان قدرت پرواز داشته باشد ، با پريدن ، خود را به بالاى كوه مىرساند . يا اگر ولىّ خدا باشد با اراده كردن و بدون ابزار مادّى بالا مىرود ؛ ولى فعلًا كه انسان از پرواز كردن عاجز و ناتوان است ، صعود كردن هم بدون نصب سُلّم ميسور نيست . هماكنون در شرايطى كه او عاجز و ناتوان است ، عقل مىگويد تا پله يا نردبانى نباشد ، صعودى هم نيست ، پس توقّف ، عقلى است ؛ امّا فعلًا ، نه ذاتاً . اگر مقدّمهء عادى به اين معنا باشد ، قِسم جدايى نخواهد بود و به مقدّمهء عقلى بر مىگردد و عقل استحالهء فعلىِ صعود بر پشتبام را ادراك مىكند . فافهم : توقّف عقلى اين است كه فعلًا و ذاتاً ، ذىالمقدّمه بدون مقدّمه محال باشد . اگر پرواز ذاتاً ممكن بود ولو فعلًا به دلايلى ممكن نيست ، اين را مقدّمه عقلى نمىگويند . در نتيجه مقدّمه عادى قسم مستقلى بوده و به مقدّمه عقلى برنمىگردد . « 1 » [ 3 . تقسيمها إلى مقدّمة الوجود و الصحّة و الوجوب و العلم ] و منها تقسيمها إلى مقدمة الوجود و مقدمة الصحة و مقدمة الوجوب و مقدمة العلم . لا يخفى رجوع مقدمة الصحة إلى مقدمة الوجود و لو على القول بكون الأسامى موضوعة للأعم ضرورة أن الكلام فى مقدمة الواجب لا فى مقدمة المسمى بأحدها كما لا يخفى .
--> ( 1 ) . نكته : مىتوان به بيان ديگر مقدّمه را پنج قسم كرد : 1 . مقدّمهء واقعى ؛ 2 . مقدّمهء عقلى ، البته با توضيحى كه قبلًا داديم كه از اين دو فرق دارند ؛ 3 . مقدّمهء شرعى ؛ 4 . مقدّمهء عرفى ( عرف و عقل مىگويند كه فلان چيز بر فلان چيز متوقف است و بدون آن محال عرفى است ) ؛ 5 . مقدّمه عادى ، باز هم بنابر اينكه ميان عرف و عادت فرق بگذاريم ، ولى اگر آن دو را مترادف و يكى دانستيم قسم 4 و 5 هم جدا نخواهد بود و همان تقسيم ثلاثى درست مىشود .